نوشته ای ازکریمه کشتمند
دو انگیزه موجب گردید تا این مطلب را در این هنگام و برای این سایت بنویسم.
یکی یادآوری های گسترده در رسانه های گروهی جهان دررابطه به وضع کودکان درکشورهای گوناگون و افغانستان بمناسبت روزجهانی کودک (اول جون) که خاطرات و تجارب شخصی من از برگزاری شایسته این روز درسالهای ۱۹۸۰ تداعی شد. دیگر، بررسی مسئله کودک آزاری که درجنب مسایل دیگر درهمایش کانون پژوهشگران افغانستان درلندن درآستانه این روز، یعنی به تاریخ ۳۰ می ۲۰۰۹ انجام گرفت و من هم یک تن از شرکت کنندگان دراین بحث، در همایش بودم.
نخست، روز جهانی کودک و همزمان برگزاری پیروزمندانه همایش کانون را درلندن شادباش می گویم و مؤفقیت های بیشتر برای دست اندرکاران آن و سایت "پژوهشنامه" آرزو می نمایم و پس از آن، به بررسی فشرده وضع کودکان و آموزش و پرورش آنان درافغانستان می پردازم. زیرا آموزش از آوان کودکی آغاز میگردد و در سرنوشت هر کودک در تمام زندگی وی و در مجموع برای جامعه از اهمیت تعین کننده برخوردار می باشد. این بررسی کوتاه، آموزش و پرورش کودکان و جوانان را در طی سه دهه اخیر دربر میگیرد. سه دهه برای آنکه این زمان بندی در درون و برون افغانستان خیلیها ورد زبان ها است.
درآغاز سخن، از تجربه کاری خویش حرف میزنم. درسال های هشتاد میلادی من برای چندین سال سرپرستی اداره امور کودکستان ها و شیرخوارگاه های وابسته به وزارت تعلیم و تربیه یا آموزش و پرورش را درافغانستان برعهده داشتم. بنابر اهمیتی که مقامات حزبی و دولتی برای کودکان بعنوان آینده سازان کشور قایل بودند و بنابر دلسوزی ژرف گردانندگان اداره کودکستان ها نسبت به کودکان، اول جون بعنوان روزجهانی کودک به گونه شایسته و با ابتکارات جالب همه ساله برگزار میگردید. ما دراین جشنهای باشکوه مطالب زیادی برای گفتن داشتیم و ازجمله براساس واقعیتها و آمار انکارناپذیر، شمار کودکستانها و شیرخوارگاه ها ازچهار به چهارصد رسیده بود، درحالیکه پیش از آن درواقع دو شیرخوارگاه و کودکستان اساسی، یکی در مکروریان ها و دیگری درشیرپور وجود داشت که با مساعدت اتحاد شوروی آن زمان ساخته شده بود.
در سالهای ۱۹۸۰ برای نخستین بار کودکستان ها و شیرخوار گا ه های محل کار، افزون بر کودکستان های محل زیست، بنیاد نهاده شد و بیش از بیست هزار تن از کودکان عزیز در این مؤسسات نگهداری و پرورش میشدند. وجود این نهادها به مادران کمک نمود که به کار درکارخانه های تولیدی و مؤسسات خدماتی گرفته تا دفاتر، مکاتب و درمان گاه ها، با آرامش خاطر ازبابت نگهداشت کودگان خویش، کار نمایند. از سوی دیگر، علاوه بر دانش آموختگان دانشکده ها و انسستتیوت های تربیت معلمان، شمار بزرگی از فارغان لیسه ها با سپری کردن کورس های کوتاه مدت در شبکه بزرگی از کودکستان ها و شیرخوار گاه ها به کار آموزگاری می پرداختند. بنابر اختصاصی بودن سرشت کار دراین مؤسسات، آموزگاران و همکاران ایشان همه دختران و زنان بودند و در واقع درآن سال ها بیش از نیمی از آموزگاران و پزشکان و کارمندان بهداشت و درمان را درکشور زنان تشکیل می کردند.
افزون برشبکه کودکستان ها و شیرخوارگا ه ها، از سوی تأسیسات پرورشگاه وطن درکابل و برخی از ولایات کشور بخاطر آموزش و پرورش کودکان یتیم و بی سرپرست خدمات ارزشمندی انجام گردید.
من شاهدم و دوستان محترم هم نسل من تائید خواهند کرد که صرف درسالهای شصت خورشیدی مطابق به سال های هشتاد میلادی دراثر تلاش های خستگی ناپذیرشورای وزیران جمهوری دموکراتیک افغانستان، ده ها هزار تن از دانش جویان و دانش آموختگان در درون و برون افغانستان آموزش و پرورش دیدند که تا امروز درهر زمینه یی تأثیرگذار اند.
در سالهای هشتاد از سوی حکومت، برنامه های بزرگی برای رشد و گسترش آموزش و پرورش کودکان وجوانان طرح و تطبیق گردید. آموزش ابتدایی اجباری اعلام شده بود و بخاطر آموزش کودکان هزاران باب مکتب جدید اعمار گردید و این افزون بر ترمیم بیش از دوهزار مکتب به آتش کشیده شده ازسوی نیروهای مسلح مخالف بود. برنامه های آموزشی و نصاب تعلیمی جدید در تمام سطوح نظام آموزشی افغانستان برپایه تجارب کشورهای پیشرفته و مترقی جهان با درنظرداشت ویژگی ها و شرایط کشورما تنظیم گردید و به اجرا درآمد.
مکاتب ثانوی متعددی بخصوص در ولایات کشور ساخته شد و مکاتب حرفه یی بخاطر پرورش هزاران کارگر فنی در ده ها رشته صنعتی و خدماتی به کار آغاز کرد. چندین دانشگاه و دانشکده جدید ایجاد شد، انستتیوت پولی تخنیک و تخنیکم ها توسعه بافت و انستتیوت دولتی طب کابل با داشتن چندین دانشکده به ظرفیت هزاران دانشجو برای پرورش پزشکان و کارمندان طب و بهداشت پا به عرصه وجود گذاشت. یکی از نوآوریهای دیگر، ایجاد مراکز آموزش و پرورش آموزگاران به نام انستتیوت تربیت معلم درهریک از ولایات بود که هزاران آموزگار یا معلم را برای مکاتب ابتدایی، ثانوی و حرفه یی تربیت میکردند. افزون بر اینها، سالانه درحدود دوهزار تن از دانشجویان برای آموزش به خارج ازکشور فرستاده و دربازگشت به کار گماشته میشدند.
البته معلوم است که نقش رهبری کننده حزب و همکاری های سازنده سازمان های حزبی ( سازمان های اولیه ونواحی، کمیته های شهری و ولایتی) و سازمان های صنفی و اجتماعی در سرتاسر کشورازجمله، پیشرفت و پیروزی درعرصۀ آموزش و پرورش را امکان پذیرساخت، ولی دورازانصاف خواهد بود، هرگاه ازکمک های سخاوتمندانه برخی از کشورها و بویژه از مساعدت های بزرگ اتحاد شوروی سابق از جمله، در این عرصه یاد آوری نگردد. به کمک شوروی سابق نه تنها مکاتب و مؤسسات آموزش عالی و بویژه حرفه یی ایجاد گردید و وسایل تدریسی فراوان دراختیار گذاشته شد، بلکه زیرساختهای ایجاد شده بوسیله آن کشور، توسعه آموزش و پرورش را در سرتاسر کشورسهولت بخشید. کمکهای صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل (یونیسف) و آلمان دموکراتیک آن زمان در رابطه به پرورش کودکان درخور یاد آوری است.
بررسی این عرصه یک فصل بزرگ کار اجتماعی، علمی و فرهنگی است که در کتاب خاطرات همسرم سلطان علی کشتمند صدراعظم پیشین افغانستان بازتاب روشن دارد. در رابطه به آموزش و پرورش ده ها هزار تن از کادرهای علمی و فنی در جریان سالهای ۱۹۸۰ میلادی یک تن از نویسندگان ارشد و معروف روزنامه گاردین لندن، جاناتن استیل درمقاله ای تحت عنوان ضایعه کابل (Kabul’s loss) به تاریخ ۲۵ فبروری ۲۰۰۲ چنین نوشت: «کشتمندها ( منظور همسرم سلطان علی کشتمند و اینجانب بوده است) درمیان صدها هزار تن زن و مرد مربوط به افغانستان اند که برای کشور خویش خدمت کردند یا از دانشکده های پزشکی، پرورش آموزگاران و مهندسی در سال های ۱۹۸۰ فارغ شدند. آنان درسرتاسر اروپا و تاحدودی کمتر درایالات متحده امریکا پراکنده شده اند. ایشان ذخیره بزرگ استعدادها هستند که میتوانند برای کشور خویش خدمت نمایند» ( این مقاله تاکنون بر روی انترنت به آسانی قابل دریاف است).
تذکار همۀ اینها بمعنی آن نیست که شرایط و کارکردهای دهه هشتاد فو ق العاده و بدون عیب و نقص نشان داده شود. البته کار صورت میگرفت، ولی اشتباهات، کمبودها و نواقص نیز وجود داشت. برخی عوامل ناشی از شرایط عینی از قبیل ادامه جنگ های تحمیلی، تهدید خانواده ها از سوی گروه های مسلح، تبلیغات برای بی اعتبار ساختن فعالیت های دولت و تشویق مردم به فرار ازمیهن، خرابکاریها و ازجمله مکتب سوزی ها و کتاب سوزی ها مشابه به سال های اخیر و عوامل دیگراز اینگونه را میتوان برشمرد. بگونه مثال، مکاتب و کودکستانها در مناطقی گشایش می یافت که امنیت وجود داشت و در مناطق نا آرام و جاهاییکه تحت حاکمیت دولتی نبود، طبیعتاً امکانات برای انجام کارهای اجتماعی و فرهنگی نمیتوانست وجود داشته باشد. همچنان کمبودها بلحاظ محدودیت های بودجوی و نبود هزینه های کافی آموزشی، مانع آن میشد که فعالیتهای آموزشی بسیار فراگیر باشد و یا تمام کشور را تحت پوشش درآورد. در شیوه های کار ما نیز ناشی از نداشتن تجارب لازم، کمبودها وجود داشت و برخی از مسئولین و مقامات دولتی نمیتوانستند مکلفیت های خویش را بدرستی درک نمایند. ولی به باورمن، کارهایی که از جمله درعرصه آموزش و پرورش کودکان و جوانان در سال های مورد بحث یعنی سال های هشتاد، برغم دشواری های بزرگ، انجام گرفته است، چشمگیر و ماندگار میباشد.
اکنون به بررسی فشرده از وضع کودکان و نظام آموزش و پرورش در سال های پیش از دهه هشتاد میلادی بعنوان مقدمه و مقایسه و در دودهه پس از دهۀ هشتاد می پردازم. این بخش را نیز از تجربه شخصی خویش آغاز می نمایم.
وضع آموزش و پرورش پیش از دهه هشتاد:
مسأله آموزش و پرورش جوانان و بویژه فرزندان خانواده های نیازمند بنابر تجربه و پیشینه کاری، مورد علاقمندی جدی من بوده است. من درسالهای چهل خورشیدی مطابق سالهای شصت میلادی در نظام پادشاهی و به دنبال آن ریاست جمهوری بعنوان آموز گار درلیسه بلقیس که بعدها به نام جمهوریت تغییر نام یافته بود، در صنف های یازدهم و دوازدهم تدریس می نمودم و شاهد علاقمندی شدید دانش آموزان برای ادامۀ آموزش بودم، ولی می دیدم که شمار اندکی امکانات برای آموزش عالی و حرفه یی داشتند. عوامل گوناگون مانع ادامۀ آن میگردید. شرایط نامساعد اجتماعی و خانوادگی که اغلب دختران پس از ازدواج، فرصت ادامۀ آموزش را ازدست میدادند. فقر و تهیدستی غالب خانواده ها و نبود مساعدت های مادی تا ادامۀ آموزش را، امکانپذیر سازد. کمبود جای و فرصت ها در یگانه دانشگاه درکابل با چند دانشکده و صنوف محدود که صرف شمار معینی پذیرفته میشدند و اینکه دختران اصلا از بورسیه های تحصیلی درخارج از کشور بهره گرفته نمی توانستند. همچنان عوامل گوناگون دیگر موجب میگردید تا بگونه نمایشی و آنهم عمدتاً برگزیده ها ازمیان دختران و زنان امکانات آموزش عالی را بدست آورند. دراینجا حرف روی کلیات است و درغیر آن، استثناآت وجود داشت. چنانکه شمار محدودی از دختران از میان خانواده های عادی که من نیز خود را از آن جمله می شمارم، بنابر شرایط مساعد تر خانوادگی امکانات آموزش عالی و حرفه یی می یافتند.
درهرحال، در نتیجه این وضع، صرف بگونه نمونوی تعداد معین زنان درآن سالها درمکاتب و ادارات دولتی فرصت های شغلی بدست میآوردند.
وضع پسران نیز ازلحاظ دسترسی به امکانات ادامه آموزش های عالی و حرفه یی چندان تعریف نداشت، یعنی فراگیر و کتلوی نبود. اگرچه آنان بلحاظ شمار، بیشتر از دختران تحصیل میکردند، ولی ازیکسو کمبود فرصتهای آموزشی و دیگری نیازمندی ها برای نان آور خانواده ها، شمار فارغ تحصیلان را محدود می ساخت. چنانکه دریگانه دانشکده قدیمی طب کابل از آغاز تأسیس تا آن سال ها، صرف درحدود یک هزار تن پزشک یا دوکتور طب فارغ شده بود و از روی آن میتوان سطح بهداشت و درمان را درافغانستان آن سال ها، قیاس کرد.
درمورد وضع آموزش کودکان درآن سالها واقعیت های زیادی باید گفته شود و برپایه حقایق و آمار، پژوهشی جداگانه انجام گیرد. ولی بگونه مقدماتی باید گفت که صرف درصدی محدودی از فرزندان خانواده های نیازمند و تهیدست که اکثریت قاطع مردم را تشکیل میکردند، می توانستند آموزش ابتدایی، ثانوی و حرفه یی ببینند. به این جهت کتله های بزرگ مردم کشور بیسواد باقی مانده بودند. مادران صرف بگونه نمونوی، امکانات کار را داشتند و محلی برای نگهداری و پرورش کودکان اغلب آنان وجود نداشت.
بنابرآن میتوان نتیجه گرفت که بنا بر نبود تسهیلات لازم، بی بضاعتی و سطح پایین آگاهی مردم صرف شمار محدودی از پسران و بویژه دختران امکانات آموزش ابتدایی، ثانوی، حرفه یی و عالی دراختیار داشتند و دلایل عمدۀ آن از تهی دستی خانواده ها گرفته تا شرایط نامساعد و نا هنجار اجتماعی و بویژه نبود برنامه های گسترده آموزشی ازسوی حکومت های آن زمان، شمرده می شود.
مسأله آموزش و دهه نود میلادی:
دهه ۱۹۹۰ میلادی سرتا پا سال های ترس ودهشت آفرینی بود و با خانه جنگی ها و جنگهای تعرضی و مقاومت دربرابر آنها گذشت. درآن سالها نه تنها عرصه برآموزش کودکان و جوانان به شدت تنگ شده بود، بلکه زندگی مردم به تار خام مرگ و زندگی بسته گردیده وخطرات گوناگون هر لحظه آنان را تهدید میکرد. باینجهت نسل هایی از مردم بیسواد باقی ماندند و تقریباً تمام تسهیلات آموزشی مانند عرصه های دیگر زندگی اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی نابود گردید. بسیاری از کودکان بجای اینکه به مکتب بروند به میدان های جنگ کشانده شدند. درافغنستان (براساس گزارش ویژه بخش فارسی صدای امریکا به مناسبت روز جهانی کودک) درحدود ۸ هزار کودک سرباز درسال های ۱۹۹۰ وجود داشته است. درآن سال ها، برخی از کودکان مورد معامله و خرید و فروش قرار می گرفتند یا وادار به خیابانگردی و کارهای شاق می گردیدند. کودکان و جوانان خانواده های مهاجر در پاکستان بیش ازهمه آسیب پذیر بودند و از میان ایشان از سوی برخی از گروه های مسلح سرباز گیری میشد.
وضع کودکان افغانستان در نخستین سال های سده بیست و یکم:
وضع کودکان و آموزش و پرورش آنان از سال ۲۰۰۱ باینسو به ادامه ناهنجارهای گذشته، هنوز درهم و برهم است. برطبق آمار منتشر شده، بیش از نیمی از کودکان امکانات آموزش ندارند. آنانیکه به مکتب میروند بنابر کیفیت پایین تدریس و نبود یا کمبود کتاب های درسی مناسب، آموزگاران، کمبود ساختمان یا سرپناه برای دانش آموزان و دیگر تسهیلات آموزشی، در وضع نا مساعدی قرار دارند. صرف درحدود کمتر از نیمی از فارغ تحصیلان مکاتب ثانوی، امکانات ادامه آموزش عالی را به دست می آورند.
برطبق گزارش های صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل (یونیسف)، کمیسیون حقوق بشر افغانستان، مقامات وزارت کار و امور اجتماعی و شماری از نهاد های مدنی درکابل هریک بگونه ای بمناسبت روز جهانی کودک و پیش از آن در رابطه به وضع کودکان اظهار نظر کرده و نگرانی خویش را ابراز کرده اند. دراین گزارش ها آمده است که درحال حاضر، هزاران تن از کودکان با انواع تهدید ها از جمله بد رفتاری، اهانت، آزار، خشونت، اجرای کارهای شاق، سوء استفاده های جنسی، ازدواج های سنین پایین، ضرب و شتم و اشکال دیگر کودک آزاری روبرو هستند. از کارکودکان در کارهای شاق بیرحمانه بهره کشی صورت میگیرد. براساس آمارهای نشر شده، هم اکنون بیش از ۶۰ هزار کودک کارگر تنها در شهر کابل وجود دارد و شماری از ایشان درحالی کارهای سخت فزیکی را انجام میدهند که دربرابرآن دستمزدی ناچیز برابر به هزینه خرید یکی – دوتا نان خشک در روز بدست میآورند. اینها همه در حالی صورت میگیرد که براساس قوانین بین المللی کار کودکان ممنوع اعلام گردیده و دولت افغانستان نیز به آن پیوسته است.
برطبق اظهارات رسمی « وضعیت درباره کودکان (درافغانستان) نگران کننده است. شمار کودکانی که درخیابان ها سرگردان اند ویا کار میکنند، هرروز افزایش می یابد. موارد خشونت ها درحال افزایش است و شماری از کودکان مورد خشونت های شدید قرار می گیرند» (برگرفته از سایت فارسی بی بی سی – مؤرخ ۲ جون ۲۰۰۹).
همچنان قابل اندیشه است که دراثر بسته شدن مکاتب و بویژه مکاتب دخترانه در مناطق نا آرام کشور، تیزاب پاشی ها و انواع خشونت ها و تهدید هایی که دربرابر کودکان انجام می گیرد، روان ایشان بیش ازپیش جریحه دار خواهد شد و صدمات روانی، دشواری ها و خطراتی را متوجه خود آنان و جامعه خواهد ساخت.
نتیجه گیری:
این یک حقیقت انکار ناپدیر است که شمار بزرگی از دختران و پسران، از سالهای ۱۹۹۰ تا کنون امکانات آموزش ابتدایی و ثانوی و ادامه آن در دانشگاه ها و کانون های آموزش عالی، حرفه یی و فرهنگی را نداشته و ندارند. ازکجا معلوم است که از میان محروم شدگان، شخصیت های با استعداد، نخبه و با دانش برون می آمدند یا میتوانند برون برایند که درسرنوشت مردم و کشور خویش تأثیر قابل توجه بجا بگذارند.
درهرحال، لازم است که نیازمندی های کودکان و جوانان بعنوان پایه گذاران آینده کشورو خانواده های آنان بدرستی درک گردد و سعی بعمل آید تا آثار جنگ و خشونت از روان ایشان زدوده شود. این امر درصورتی امکان پذیراست که ضرورت پایان بخشیدن به فقر کشنده خانواده های نیازمند یا دست کم کاستن آن درک گردد و با همگانی ساختن آموزش و پرورش سطح سواد عمومی و آگاهی مردم درجامعه ارتقا یابد.
به باورمن، تنها اعتراف به ناهنجاری های موجود در رابطه به وضع کودکان و اینکه همه ساله دست کم، بیش از نیمی از کودکان، نسل هایی از آینده سازان، از آموزش محروم می مانند، کافی نیست. علت های واقعی این وضع را باید جستجو کرد و به رفع آنها پرداخت. همه تقصیر را نباید بردوش جامعه و شرایط اجتماعی انداخت. مقامات حاکم بر سرنوشت مردم باید با استفاده معقول از امکانات مادی بزرگی که دراختیار دارند، آگاهانه برای تغییر بنیادی این وضع ، اقدام نمایند.
لازم است نیروها و سازمان هایی که در باره سرنوشت مردم و آینده کشور می اندیشند و نهاد های مدنی، راه هایی را جستجو و برمسئولین و نمایندگی های کشورهای درگیر درمسایل افغانستان از طرق قانونی و علنی فشار وارد نمایند تا به خشونت و کودک آزاری واستفاده سوء از کودکان از جمله برای انجام اعمال خشونت پایان داده شود و زمینه های آموزش کودکان فراهم گردد.
درصورت اشتغال به آموزش، کودکان درعمل از خیابان گردی و انجام کارهای شاق نجات خواهند یافت. البته این امر درصورتی امکان پذیر است که افزون بر ایجاد زمینه های آموزش، خانواده های نیازمند و تهیدست ازلحاظ مادی کمک شوند، مانند دادن کوپون رایگان مواد غذایی و ضروریات دیگر زندگی بگونه ایکه درسال های ۱۹۸۰ میلادی افزون برمعاشات و دستمزدها و ایجاد مشاغل جدید، رایج بود تا آنان بتوانند فرزندان خویش را برای آموزش به مکاتب و آموزشگاه ها بفرستند. البته راه اساسی برای کاستن از فقرعمومی و در نتیجه کمک به آموزش کودکان و جوانان، ایجاد فرصت های شغلی و کاریابی برای بیکاران است که در شرایط کنونی افغانستان از راه سرمایه گذاری های گسترده دولتی و مختلط بویژه درامور زیربنایی با استفاده از کمکها و امدادهای بزرگ جهانی و سازمان های پولی بین المللی امکان پذیر خواهد شد.
به آرزوی همگانی شدن آموزش و پرورش برای تمام کودکان و جوانان افغانستان!
به آرزوی اینکه کودکان افغانستان فارغ از رنج و خشونت زندگی کنند!
بگذار سیمای کودکان ما نیز با لبخند معصومانه بدرخشد!



اشعاری از: انجنیر حفیظ حازم
نان
غم نان اگر بگزارد
و ش...
در پشت میله های انتظار می ایستم
چون هنوز برگه ورود ...













تیمور شاران
پژوهشگر سیاسی افغان مقیم بریتانیا
...