داستان میانه طنزی- نوشته ی : داکتر حمیدالله مفید
بخش نخست
فرمانده ، با چشمان کوچک وپیکر بزرگش با تمام نیرو فریاد می زد: بکُشید ! یک نفر را هم که پایداری می کند، زنده نگذارید! بتازید ، به پیش !
سواران وجنگجویان خسته وکوفته مانند مور وملخ بر مردمی که از کاشانه وخانه های شان پاسداری می کردند ، می تازیدند وسر می بریدند .
نیروی پنج هزار نفری باشنده گان روستا ی مردانشاه در برابر نیرو ی صد هزار نفری دشمن مردانه وتازنده، بدون ترس از مرگ واهریمن های تنگ چشم می رزمید ند و به پاسداری از سرزمین وکاشانه شان میپرداختند.
پرویز بالا بلند که سر و گردنش از همه پهلوانان و جنگ جویان میدان نبرد بر افراشته تر بود ، با گَُرز یا کوپال وشمشیرش به نیروی های تازشگر ، می تاخت،اسپ را با سوارکارش بر زمین میکوفت ، وگرزش مانند خرتوم فیل در هوا ته وبالا میشد وهر باری یکی دونفر از سرباز ان دشمن را خُرد وخمیر می ساخت .
گرزیوان، سردار لشکر دشمن، با دیدن دلیری ونبرد پرویز خشمگین شد، با یاوران و پهلوانان خود به رای زنی پرداخت. به آنها پرویز را نشان داد وگفت: بنگرید چی مردانه میجنگد ، ترس را به خود راه نمی دهد ، چی جوانیی ،زورونیروی دارد ، اگر حساب او را نرسیم ، حساب همه ی لشکر را می رسد .
یکی از پهلوانان که قد میانه بلند داشت و در چال ونیرنگ دستی بالای دست خود نمیافت ، گفت : سردار دلیران! من حساب او را میرسم با این خدنگ سرش را بر دیوار میخکوب می کنم . دیگری که روی پر گوشت گرد وچشمان ریز فرو رفته داشت ، گفت : سرور من ! من با این تیر گردن بلند او را نشانه می گیرم وشرط می بندم که در یک نفس ، نفسش را بگیرم . سومی ، که قد بلند ودستان دراز وپهنی داشت وبا شمشیر بزرگی میرزمید ، گفت : سردارا ! من با این شمشیرم دو نیمش می کنم.
هرسه پهلوان با اسپان بادپا ، از میان جنگجویان راه باز کردند وخود را به پرویز رسانیدند .
پرویز بی اعتنا وبی ترس به نبرد ادامه میداد در دست راستش گرز ودر دست چپش شمشیرش را گرفته بود ودودسته بر دشمن می تازید و از مرگ ترسی نداشت .
هوا گرم بود ،گرمای افتاب سوزان تا بستان از میان گرد وخاک بر خاسته از نبرد ، برایش راه باز میکرد ودر سروشانه های جنگجویان عرق میافرید .
پهلوان نیرنگ باز، خدنگ را در میان دست راستش فشرد وگردن پرویز را نشانه گرفت واز میان نبردیان ، برایش راه جست وخود را نزدیک پرویز رسانید. پشت به پرویز طوری ایستاد که پرویز به او رویکرد نکند. یکباره دور زد وخدنگ را دُُرُست بسوی گردن پرویز با تمام نیرو وتوان رها کرد. پرویز مانند برق با گرزش خدنگ را در حالیکه نزدیک بود، به گردنش بخورد از هواگشتاند وبا همان تیزی با شمشیر بزرگ ودرازش بالای او تازید. او نیز همچون فنر از جا جهید وخودش را در میان جنگجویان پرتاب کرد .پرویز دانست که این بار با پهلوان نیرنگ بازی روبرو است . خودش را جمع وجور ساخت واو را در میان جنگجویان جُست . پهلوان قد میانه که تیر زنی ماهری بود، از فاصله یی که شمشیر وگرز پرویز به او نرسد ، تیرزهر آلودی را در خانه کمان گذاشت وچشم پرویز را نشانه گرفت با تمام نیرو کمان را کشید وتیر را بسوی پرویز رها نمود. پرویز در یک نگاه اورا دید وگرزش را به رویش سپر ساخت وتیر از همان کمانی که رها شده بود باز گشت . پهلوان بلند قامت که پدافند ،پایداری ونبرد پرویز را دید ، ترسید وترس در وجودش دمید با آنهم با یک غُرش ،خودش را به پشت سر پرویز رسانید وبالای او با شمشیر تازید ، پرویز مانند شیر ژیان به نبرد پرداخت در هوا شمشیر پهلوان بلند قامت را با گرزش گشتاند وخود به حمله پرداخت نبرد تن به تن میان دو جنگجوی بلند بالا اغازید. پرویز در یک هان بر پهلوان بلند قامت پیروز شد. نزدیک بود او را از پای درآورد که دو پهلوان میانه قامت وزرنگ از دو سوی بر پرویز حمله نمود ند و او را در تنگنای دفاع قرار دادند .
ترس میان هر چهار نفر چیره شده بود ، همه از مرگ میترسیدند ، مرگ میان آنها به شادی پرداخته بود واگر لحظه یی فرشته ی نگهبان غفلت می کرد ، یکی از این چهار نفر به خاک وخون می غلتید و فرشته مرگ او را در در پنجال خود می گرفت و بینی او نیز بریده میشد ، تنها پرویز اگر کشته میشد بینی اش بریده نمی شد ، زیرا زور یک نفر وسه نفر برابر نبود .
گرزیوان سردار لشکر مهاجم که نبرد پیروزمندانه پرویز را از دور تماشا میکرد ، با یک چو اسپش را بسوی پرویز راند . چهار نفری بالای پرویز تاختند . پرویز نیز مانند رستم دستان پسر زال به دفاع وحمله پرداخت . نخستین کسی که به زانو افتاد وشمشیر پرویز پا های او را شکستاند ، پهلوان بلند بالا بود ، که مانند چنار کرم خورده که طوفان باد اور ا میشکناند ، شکست وبه زمین افتاد ، وهیولای مرگ بر بالینش مانند کرگس دورک می زد . گرزیوان با مرگ پهلوان بلند بالا دانست که پرویز نیروی نیست که بسادگی بتوان آو را شکست . خود ش را کنار کشید تا از ضربات گرزوشمشیر پرویز در امان باشد. وپرویز هم میکوشید ، تا از تازش های سه نفری که بالایش جریان داشت رهایی یابد .
همه برای زنده ماندن تلاش میکردند ، ومیکوشیدند تا جام مرگ را بر دیگری بنوشانند ، همه جنگجویان در باره مرگ میندیشیدند ، ومرگ را در دوگامی شان میدیدند .
گرزیوان ، که مرگ بهتر ین وبلند قامت ترین پهلوانش را دید ، بر آشفت وبا تمام نیرو بالای پرویز تازید . پرویز نیز مانند خدایان نیرو به پدافند ودفاع پرداخت وبا گرزش به گرزیوان تازید ، وباشمشیرش اسپ اورا نشانه گرفت ، درست دوپای اسپ اورا شکستاند واسپ با سوارش به زمین افتاد ، پرویز به سوی گرزیوان شتافت واو را در حالیکه پایش در زیر سینه اسپ گیر کرده بود ، زیر رگبار گرز وشمشیرش قرار داد . گرزیوان که سردار دلاوری بود ، به دفاع پرداخت ، اما تا پایش را از زیر سینه اسپ بکشد، که گرز پرویز در سرش خورد وبدون اینکه بداند مرگ چی طعمی دارد ، روحش از میان بدن نیرومندش شرمنده وسر افگنده پرواز کرد وکسی ندانست که به کجا رفت .
مرگ گرزیوان وپهلوان بلند قامت غریوی را در میان جنگجویان تازشگر برپا کرد .فرمانده کل یا پادشاه تازشگروخونخوار در حالیکه بدون اجازه، دکان فخر فروشی باز کرده وبالای سربازانش به قیمت گزاف بزور می فروخت و با سپاهیان چهار صد هزار نفریش در شهر دیگر مراقب اوضاع بود. با شنیدن مرگ گرزیوان برآشفت وبا سپاه نیرومندش بالای روستا یا ن تازید ودستور داد تا جنبنده ای را در این روستا زنده نگذارند .
مرگ با بالهای سیاه خفاشینش ، بر روستای مردانشاه چیره شد ، هیولای جنگ هست وبود روستا را به یغما برد. سر بازان ستیز گر متجاوز هر زنده جانی را که میافتند ، سر می بریدند . پس از آنکه کار زنده ها را یکسره ساختند ، در پی مال ومنال روستایان افتیدند .هر آنچه که با ارزش وبا بها بود بر شتران واسپان بار کردند. وپس از آن روستا را به آتش کشیدند ورفتند . سربازان تازشگر کار روستا را دریک شبانه روز یکسره ساختند واز خود فقط یکمشت خاکستر ودود به یادگار گذاشتند وبه سوی روستای دیگری رهگشودند.
بخش دوم
فرخزاد ونیک پی دو چوپان روستا، از روی تصادف نی بلکه از روی وظیفه ، گله های مواشی روستایان را به راغستان های دور به چراگاه برده بودند . هنگام برگشت به روستا ؛ چیزی به نام روستای مردانشاه نیافتند.دانستند که انگره مینو های ددمنش، آفتاب روستا را درکوه کیلاس زندانی ساخته ومرگ را به روستایان بخشش داده اند . با خود اندیشیدند ، که چی کنند . با مواشی راه سفر بر پیش گرفتند. از سرزمین های سوخته یی که یکی پی دیگری دم راه آنها پدیدار میگشتند، گذشتند وبه سر زمین بیگانه یی که مردمانش چشمان ، بینی ، دیدگاه و زبان دگری داشتند, رسیدند . هردو تصمیم گرفتند . تا دراین شهر نا آشنا اطراق گزینند . ودم غنیمت شمارند . هر دو در یک سرا ودر یک اتاق جا گرفتند ومواشی را که باخود آورده بودند؛ فروختند وپول آنها را با هم نیم کردند وهردو پی کسب وکار جدیدی رفتند . تا ارابه ی سنگین زمان را به دنبال خود بکشانند .
یک روز فرخزاد پس از خرید، که به خانه برمی گشت ، در تمام راه دلش می لرزید . تشویش دلخوری درونش را می خورد . پس از آنکه چای دم کرد ونوشید منتظر نیک پی ماند. با رسیدن نیکپی غم درونش را بیرون ریخت وبادوستش گفت:
«دوست نازنین من این شهر را، شهر آشوب زده ی میابم؛ اینجا نرخ قند وقروت یک برابر است . در روستای ما قند ،قند بود وقروت ، قروت. یعنی ، قند نرخ خودر ا داشت وقروت نرخ خود را ، اما اینجا قند وقروت به یک نرخ فروخته می شوند . من از شهری که قند وقروت به یک نرخ فروخته شوند می ترسم . من نمیخواهم در شهری که قند وقروت هم نرخ باشند؛ زندگی کنم . »
اما نیکپی ، به حرفش خند ید وگفت :
«دوست نازنین! چه فرق میکند که قند وقروت به یک نرخ فروخته شوند ؟ به ما چی که نرخ قند وقروت برابر هست . بگذار هم برابر باشند . مگر ضررش به ما میرسد .»
- «نه دوست عزیز ! میدانی هرجنسی وهر متاعی حیثیت خود را دارد . وهر مقامی جایگاه خود را ، اگر ما همه چیز را یکسان بنگریم . نمیتوانیم خوب وبد را از هم تمیز کنیم . شور ، شور وشیرین ، شیرین است .
- خوب ، خوب وبد ، بد است .(این جمله را فرخزاد با بسیار ناامیدی ادا کرد)»
نخستین جوانه های اختلاف و ناهم اندیشی در میان آنها سر برآورد . اختلاف بر تفاهم پیروز شد ، گفت وشنود آنها تا پگاه آفتاب برآمد به درازا کشید. در پایان ، فرخزاد ونیک پی تصمیم گرفتند، تا از یکدیگر جدا شوند . وفرخزاد به دوستش گفت : که او به شهری دیگر می رود، در شهری که آنجا قند وقروت هر کدام به نرخ های خود فروخته شوند . کوله بارش را بست و گلیم آرزو هایش را برشانه هایش نهاد واز دوست بجان برابر ویگانه اش جدا شد وهی میدان وطی میدان رهی دیار دور دستی شد که آنجا نرخ قند ، قند و نرخ قروت ، قروت بود .
واما نیک پی مانند سروی کاشمر با قد بلند ودراز که جوره نداشت در همین شهر ماند در حالیکه در پیله ی تنهایی وبیکسی غرق شده بود . آرام آرم در کوهستانهای غربت وبیکسی و وادی های نا شناخته تنهایی ره می پیمود وچنین می پنداشت ،که در گودالی افتیده ، همه جا تاریک است واو چون شبچراغی تنها به سوی آسمانی آبی دور مینگرد .
بخش سوم
هوای سرد زمستان چون هیولای زخمی که از تله ی فرار کرده باشد ، به روی وموی رهگذران چنگ می انداخت ونوحه سرا یی می کرد . برف چون پیکان های هجوم جنگاوران بر سرو روی مردم می ریخت واز خود
داغ سردی به جا میگذاشت . شب با ناله ها وشیون های باد زمستانی ارامش خود را در راه گم کرده بود وسراسیمه مینمود .
گل مراد دزد با هزار دشواری توانست تا بر دیوار بلند خانه ی پیمان شاه بازرگان بالا شود . دستان کوچک وخنک خورده اش بی شیمه گی می کرد . هنگامیکه میخواست به حویلی ( روی سرای ) پیمان شاه پائین شود دستش لغزید و پایین افتاد . پایش شکست . چیغ جانگدازی از درونش بیرون پرید . از افتیدن وچیغ وناله اش پیمان شاه بیدار شد واز خانه به روی سرای بر آمد ودید که مردی ، افتیده وناله ودادوویلا میکند. پرسید :
ای مرد! کی هستی واینجا چی میکنی ؟
گل مراد در حالیکه درد وضربه ی افتیدن گلویش را میفشرد، با هزار دشواری گفت :
قربان من گل مراد هستم ، آمده بودم که از روی حویلی شما کدام زره چوب وچخت برای گرم کردن کلبه ی فقیرانه خود بپرانم، تا چاره وپرده پنج سر چوچ وپوچم شود . مگر تو خدا ناترس دیوار های سرایت را آنقدر بلند ساخته یی که آدمی نحیف وناتوانی چون من نتواند برا ن بالا شود ،دیدید که ، افتیدم وپایم شکست . من تو ظالم خدا را نمیگذارم . دست من گریبان تو !
پیمان شاه بازرگان با خود اندیشید که (بگیریش که نگیرید) با خشم گفت که :« بروگمشو دزد دیده درا وچشم سفید ! هم دزدی میکنی وهم تهدید زیادی ، سزایت از این بد تر . کاش گردنت میشکست که میمردی .»
گل مراد با هزاردشواری خودش را تا بیرون دروازه کشید وبه کمک پسرش که در بیرون در ورودی منتظر او بود خود را به خانه رسانید . فردا به دادگاه رفت وبه قاضی شهر(که شوهردختر کاکایش می شد) طی عریضه یا(دادخواستی) نوشت :
جناب دادگر(قاضی) صاحب ! شما که در بارگاه داد وانصاف نشسته اید ؛ آیا به دادخواست (عریضه ی) من توجه خواهید فرمود : من بدبخت ، بخت برگشته ، در این زمستان سرد . میخواستم تا بخاطر زنده ماندن زن وفرزندان بیچاره وغریبم از سرای پیمان شا ه بازرگان یکمقدار چوب وچخت بپرانم ، تا ازسردی سرما در امان بمانم . ولی بازرگان ظالم خدا ناترس دیوار های حویلی اش را آنقدر بلند ساخته است که من بدبخت ، بخت برگشته نتوانستم تا از دیوار آن بالا شوم ، پایین افتیدم وپایم شکست . من که در آسمان ستاره ودر زمین بوریا ندارم ودر شهر کاری دیگری پیدا نمیشود . مجبور هستم تا از طریق پنهان پرانی امرار حیات نمایم . حالا پایم شکسته ونمیتوانم کاری کنم ، از شما که در بارگاه داد و عدل نشسته اید درخواست میدارم تا بداد من برسید و بازرگان ظالم خدا ناترس را به سزای کردارش برسانید . بادرود گل مراد .
قاضی (دادگر) که دلش ازدست حاکم شهر، داغ شده بود . وزورش به خر نمی رسید وبه پالانش می زد،منتطر بود تا کسی در دّمش برابر شود و قصور پس وپیش را از او بگیرد . زیر دادخواست یا عریضه گل مراد دزد بدون آنکه متن آنرابخواند، نوشت : پیمان شاه بازرگان به داد گاه خواسته شود .
داروغه از یخن پیمان شاه بازرگان گرفته واو را کشان ، کشان به داد گاه آورد .
پیمانشاه بازرگان که سرد وگرم روزگار را خوب دیده واز بوته ی آزمون زمان به هزار دشواری سربدر کرده بود ،زیرک تر و هوشیار تر از آن بود ، که بتوان اور ا به سادگی به پای سزا کشانید .
در جریان دادگاه ، قاضی(دادگر) از پیمانشاه بازرگان پرسید :
ای ظالم خدا ناترس ! تو از خدا نترسیدی که دیوار سرای خانه ات را آنقدر بلند ساختی که گلمراد بیچاره ونادار نتوانست از آن بالا برود وپایین افتید و پایش شکست ، حالا این بدبخت ، بخت برگشته که پنج سر چوچ وپوچ دارد . در این سرمای سرد زمستان چطور می تواند با خانواده اش زنده بماند . او که در آسمان ستاره ودر زمین بوریا ندارد ، حالا چی میتواند بکند . بگو ! سزای این گناهت را چی بدهم به داربکشمت ویا همیشه زندان ؟
پیمانشاه بازرگان ، میخواست بگوید : که ای دادگر( قاضی) احمق وکودن ! دیوار خانه ام به خودم تعلق دارد خوب کردم انرا بلند ساختم . تا این دزد بدبخت از آن بالا نرود . این که گناه نیست . چرا مرا به دادگاه خواستی ؟ تو باید این دزد را که از دیوار خانه ام برای دزدی بالا میشد، مجازات کنی نه مرا !
اما گپ های را که باید می گفت ، نگفت وآنرا مانند زهر فروخورد وبجایش گفت:
جناب دادگر صاحب( قاضی) ! شما که در بارگاه عدل وداد نشسته اید از شما تقاضای عدل دارم . باور کنید که اگر من گناهی داشته باشم . من دیوار رهایشگاهم را بلند نکرده ام، بل که آنرا گلچین معمار یا ساختمانچی سر بخود بلند ساخت. به راستی من برایش حرفی نزدم او خودش ، خودسر دیوار را بلند کرد وبلند کرد تا به این اندازه که ، گلمراد دزد بیچاره وبدبخت ، بخت برگشته نتوانست تا از آن برای دزدی(بالای واژه ی دزدی آگاهانه فشارآورد تا رویکرد یا توجه دادگر را به آن جلب کند) بالا شود وپائین افتاد و پایش شکست . تقاضای بخشایش دارم کاری که نکرده ام نباید بخاطرش مجازات شوم . اما باآنهم اگر جناب شما مرا مقصر میدانید ، گلوی من وکارد شما ، هر امری که میفرمائید بدیده ، مگر توجه فرمائید که غلام درگاه شما گناهی ندارد .
قاضی پس از شنیدن دفاعیه پیمانشاه بازرگان ، وزرنگی او که گناه را بدوش گلچین ساختمانچی انداخت ، حیرت کرد ودانست که طرف کسی نیست که خاک خشک به دیوارش بچسپد . اورا بخشود . به داروغه امر کرد ؛ تا گلچین ساختمانچی را به داد گاه بکشاند .
فردا گلچین ساختمانچی در حالیکه از مرگ خود نا آگاه بود، به دادگاه کشانیده شد .
قاضی به دبیر دادگاه امر کرد ، تا گناه گلچین ساختمانچی را بخواند .
دبیر دادگاه پس از خوانش در خواست گلمراد دزد ودفاعیه پیمانشاه بازرگان واینکه الله وبلا را برگردن گلچین ساختمانچی انداخته است ، طالب تصمیم قاضی دادگاه شد .
قاضی در حالیکه خشم بیموردی از سر تا پای او فوران میزد با دندان خایی به گلچین ساختمانچی گفت:
ای گنهکار احمق ! چرا دیوار رهایشگاه پیمانشاه بازرگان را خودسر آنقدر بلند کردی که گل مراد بیچاره که پنج سر چوچ وپوچ دارد ، نتوانست تا از آن بگذرد . وپائین افتاد وپایش شکست . حالا بگو ؟ چرا این گناه بزرگ را انجام دادی؟ بگو سزای این گناهت را چی بدهم، دار؟ یا زندان همیشه؟ یا .......؟
گلچین ساختمانچی هک وپک وحیران مانده بود، نمیدانست، که چی بگوید . قاضی گفت :
ای کودن چرا خاموش هستی ؟ خاموشی نشانه گنهکاری توست .
گلچین دانست که پیمانشاه بازرگان خودر ا رها نید واو را در گیر داد . اندیشید وباخود گفت اکنون که الله وبلا را به گردن من انداخته است بهتر این خواهد بود که من هم گناه را ا ز سرخود دور کنم وپای کسی دیگری را در دوسیه بکشانم . بیادش آمد که روبروی رهایشگاه پیمانشاه بازرگان دختر زیبای زندگی میکند . که نسبت به او بی تفاوت بود واو را برابر یکدانه جو اهمیت نمیداد. باخود گفت : چون او دختر زیباییست ؛ شاید بتواند خودش را نجات بدهد . بهتر است پای او را در دوسیه بکشانم . سرش را به تعظیم خم کرد وبا آواز بلند گفت :
جناب قاضی عادل ودادگر ! من در این مسئله گناهی ندارم . قضیه از این قرار است که روبری منزل جناب پیمانشاه بازرگان دختر زیبارو یی بنام شهر بانو زیست میکند، هنگامیکه من مشغول ساختمان دیوار بودم، از پنجره خانه، سرش را بیرون می کشید وبمن نگاه میکرد . هوش وگوشم را باخود میبرد، همانست که من هم در آن هنگام مدهوش ومرغوب او می شدم ونا خود آگاه دیوار سرای پیمانشاه بازرگان را بلند کردم . جناب قاضی صاحب بخدا اگر من در بلند کردن خود سر دیوار تقصیری داشته باشم . هر چی که قصور وگناه است در پای همان دختر زیباست که مرا بخود مجذوب میساخت ومن از فکر کردن مانده بودم ؛ گناه ، گناه من نیست بلکه گناه شهر بانو دختر زیبای همسایه روبروی جناب پیمانشاه بازرگان است . جناب عادل بزرگوار تقاضای بخشایش دارم . مرا عفو کنید بخدا قسم اگر تقصیری داشته باشم !
قاضی؛ گلچین ساختمانچی را نیزبیگناه پنداشته واو را رها کرد ولی به داروغه امر کرد تا شهر بانو دختر همسایه روبروی رهایشگاه پیمانشاه بازرگان را در دادگاه احضار کند .
شهر بانودرشهر آرزوهایش ودر قصر خیالاتش برایش جاکت عشق می بافت ، عشقی پر از مستی ، عشقی پر از شور وسر شار از شادی که در آن جایی برای اندوه نباشد . گاهی چون بلبل بر شاخه های طلایی خوابهایش می پرید وزمانی چون افتاب بر قصر خیالاتش روشنایی می پراگند . گاهی آهنگ میخواند ، می رقصید واز این اتاق به آن اتاق می دوید ، زمانی در برابر اینه قدنما ، قد رسا وزیبایش را می دید ، زلفان سیاه درازش را باز میکرد ، چرخ وتاب میزد و عطر زلفانش را در خانه بخش می کرد و دامن کمرچینش باز ومانند گنبد گرد میشد . ومثل پرچم پت، پت میکرد . بعد می ایستید . ودامنش دورش می پیچید وسرین برازنده اش در این میان خود را بنمایش می گذاشت . دریک چشم برهم زدن، دامن حالت اولیش را بخود میگرفت . واندام زیبایش . دوبار در زیر آن پنهان میشد . شهر بانو گاهی از شانه ی راست وگاهی از شانه ی چپ خود را در آینه می دیدو لذت می برد.
از دهلیز که در آن اینه قد نما گذاشته شده است ، به خانه خوابش می رفت وبالای چوکی میز ارایش مینشست گرد چشمان سیاه بادامیش را با قلم ابرو سیاهتر میکرد ومژگان پیکان مانندش را رسا تر میساخت ، کمی سرخی در روی سرخ وسپیدش میزد وخود را در اینه به چشم خریداری مید ید وبه یاد گپ های فرزین نامزدش می افتاد که برایش گفته بود :« چشمانت خیلی شفاف است . من فکر میکنم که درون دلم را با ان میبینی ، جادوی چشمانت دین ودنیایی مرا از من گرفته . وسرخی لبانت تصویری از عشق آتشین در درون من شعله ور ساخته است . تو چقدر زیبا هستی ، زیبا تر از زیبا های که تا حال دیده ام .»
وشهر بانو بازتاب همین واژه ها را در صورتش به تصویر میکشد . به خود میبالد ولذت میبرد .
کسی به در میکوبد ، آنقدر بلند ، که شهر بانو میپندارد که کسی میخواهد دروازه ی حویلی را از بیخ بپراند . در گام نخست میپندارد که شاید فرزین باشد . ولی بزودی متوجه میشود ، که نخیر او اینقدر بی ادب نیست که این چنین بی مهابا وبی ادبگون به در بکوبد . از اتاق خوابش به دهلیز واز آنجا به سالون میدود وسرش را ازپنجره بیرون میکشد، تا ببیند که این بی ادب کیست؟ که اینچنین در میکوبد . به آواز بلند صدا میکند : کیست که اینچنین در میزند ؟ داروغه نخست میپندارد که آواز از درون حویلی ویا سرا میبراید ویا از پشت سر ،کسی از اومی پرسد؛ این سو وآنسو مینگرد .
شهر بانو از بالا فریاد میزند : جناب! بالا نگرید من در بالا هستم .
داروغه بالا می بیند ومیگوید : من داروغه هستم . شهر بانو خانم را جناب قاضی شهر جلب نموده اند . برایش بگویید که بامن بیاید .
چرا وبه چی دلیل ؟
دلیل وچرا را من نمیدانم . من مامور بردن او هستم . بگو ایا خودت شهر بانو خانم هستی ؟
شهر بانو نمیداند که بگوید هان ویا نی . در میان دوسنگ آرد گیر مانده بود ، اگر بگوید که هان ، شاید خطری متوجه او باشد ، اگر بگوید که نی ، در آنصورت اگر داروغه بداند که اودروغ گفته است ، او را مجازات خواهند کرد.
داروغه دوباره می پرسد : های خانم ! نفهمیدید چی گفتم ؟ پرسیدم ؛ آیا خودت شهر بانو خانم هستی ؟
شهر بانو دیگر درنگ نمیکند، در حالیکه زبانش بند میماند، مانند تتله ها جواب میدهد .« بلی ! خودم هستم .»
پس منتظر چی هستی ؟ زود شو پایین بیا وبا من نزد قاضی شهر برو ،جناب قاضی زیاد منتظر نمی ماند .
شهر بانو پنداشت که شهر خاطرهایش ویران شد. ومرغ خیالاتش بسوی سرزمینی گمنامی به پرواز درامد .گفت:« صبر کنید من حالا می آیم .»
زودتر ! ( واین آخرین واژه را داروغه با هیبت وطنین ویژه ای که حیثیت حکم را داشت، بیان کرد ).
روش ومنش داروغه دل شهر بانو را به لرزه در آورد. لباس هایش را پوشید وبدون اینکه پیامی ویا احوالی به فرزین برساند با داروغه رهی دادگاه شد .
دادگاه به راه افتاد ، شهر بانو در جایگاه متهم یا گنهنما ایستاد و گوش به پرونده ای داد گه گویا او در آن گنهکار اصلی قلمداد شده است . پس از آنکه دبیر داگاه دوسیه نسبتی او را تا پایان خواند به دادگر گفت: جناب! این بود جریان دوسیه ، از شما دادگر عادل تقاضا میدارم تا این مایه ی فساد را مجازات کنید
دادگر رو به شهر بانو نمود وگفت :
ای مایه ای فساد وگمراهی ! بگو با این کار نادرستی که انجام داده یی سزایت را چی دهم؟»
خون در رگ های شهر بانو گویا لخته شد، پا هایش توان نگهداری اتهامات یا گنهنما ها را دنداشت وسستی میکرد. ، دهنش مانند دشت های سوزان افریقا خشک شده بود ، اگر آب همه کوزه های دنیا را مینوشید، شاید در میان کفیده گی های که این اتهامات در دهن او پدیدار ساخته بود گم میشد وشاید هم دو باره تر نمی شد ،
زبانش در میان دره وگودال دهنش از گردش مانده بود ،نمیدانست چی بگوید ، حک وپک مانده بود .
دادگر یا قاضی بالای او داد زد : هی شهر بانو به تو می گویم ، چرا این گناه بزرگ را انجام دادی؟
شهر بانو ، نمیدانست چی بگوید کدام دیوار ؟ کدام بلندی ؟ کدام هوش وگوش بردن ؟ بمن چی که کسی کاری را به انجام میر ساند یا نمیر ساند ؟ من کاری به کاری کسی ندارم ، زندگی وروزگار خود را بدون درد سر بسرمی رسانم ، پروردگارا! بدادم برس ومن را از این اتهام رهایی بخش ، دستم بدامن تو !
دادگر این بار به آواز بلند فریاد زنان گفت:
دانستم که گنهکار اصلی تو هستی . تو هستی که هوش گوش گلچین ساختمانچی یا معمار را بردی واو بدون اراده دیوار خانه سرای پیمان شاه بازرگان را بلند نمود و بلند نمود تا اندازه که گلمراد دو( میخواست دزد بگوید ولی ونگفت ، اینکه چرا نگفت شاید شرمید ) از بالای دیوار او، افتاد وپایش شکست . بگو سزای این گناه ترا چی بدهم ؟
در همین هنگام شاید به کمک ایزدی ویا خردش آواز غیبی بگوش شهر بانو رسید که غیر خودش کسی دیگری آنرا نشنید ، برخیز از خود دفاع کن واین گنهنما یا اتهام را از سرت دور کن وبالای گندنه والا بینداز وانتقامت را از او بگیر!
شهر بانو پس از آنکه اب دهنش را که به دشواری از اینسو وآنسوی دشت های سوزان کام وکچولکش قرض ووام کرد ه بود فرو برد، گفت:« جناب دادگر!باور کنید که من در این ماجرا هیچ گناهی ندارم . باور کنید که گناهی ندارم ! بلی جناب !»
چطور باور کنم که تو گناهی نداری؟»
رویداد به این گونه است: من گندنه را بسیار دوست دارم ، از آن بولانی وسبزی مزه دار میپزم ، گندنه را که غذایی مورد پسند من است میشویم ، سپس آنرا با کارد ریز ، ریز می کنم با لای آن مرچ ونمک وتخم گشنیز می ریزم ودر لای خمیر پهن شده میگذارم ودر تنور بولانی میپزم و ....
داد گر به رویا ها میرود که هنوز پشت لب سیاه نکرده بود، که با پدرش بالای زمین ها وکشت زار های شان میرفت وبانوان دهقانان برای شان بولانی گندنه وگل کدو می پختند وبا ماست می آوردند ودادگر که جوانی شکم پرستی بود اله تش زده میخورد ،
شهر بانو ادامه میدهد : بلی جناب دادگر هنگامیکه گندنه والا ویا گندنه فروش در کوچه ای ما داد میزند که گندنه هوی گل سرشوی ، تار های کجی روغن موی ! ومن دست وپایم را گم می کنم وبی اراده سر از پنجره بیرون می کنم وداد میزنم که : هوی! گندنه والا ! باش که من گندنه می خرم . ومن هم دویده ، دویده پایین میدوم وگندنه میخرم .
جناب داد گر باور کنید ، که اگر گناه من باشد ، گناه ، گناهی همان گندنه فروش است که موجب میشد تا من سر از پنجره بیرون کنم ویا در بیرون از سرا برایم .
به ایزد یکتا سوگند میخورم که درست می گویم !
دادگر، شهر بانو را دختری راستکار ی میپندارد و گپ های او را باور می کند . ومی گوید که بیگناه است میتواند پی کار خود برود وبه داروغه دستور میدهد،که فردا گندنه والا را به داد گاه بخواهد .
داروغه، گندنه فروش را با خرش لوله ولوپان به دادگاه می کشاند ، دادستان جریان دوسیه را میخواند وبه دادگر میگوید هر آنچه لازم میداند امر می فرماید .
دادگر، نی می برد ونی میاورد یکراست به گندنه والا می گوید : تو مایه ای شر وفساد ، چرا گندنه را زیر خانه شهر بانو، برای فروش میبردی ؟ که موجب بلند شدن دیوار سرای خانه پیمان شاه بازرگان وافتیدن گلمراد گردیدی. بگو سزای این گناهت را چی بدهم دار ویا همیشه زندان ویا چیز دیگر...
گندنه والای بدبخت هک وپک ماند . تا همین لحظه می پنداشت که« در کاری که نکار چی کار»و«در کاری که نه غرض چی غرض» اما اکنون می بیند که دیگران او را بی غرض نمی گذارند، با خود می پندارد ، که گندنه فروشی را به بلند کردن دیوار چی پیوندیست ، بمن چی که کسی گندنه می ستاند ویا نمی ستاند ، ولی میندیشد ، که در شهر بی بازخواستی ، که بی خردان در جایگاه خردورزان تکیه زده است بجای اینکه دزد را مجازات کنند بجان بیگناهان افتیده اند .بهتر است مانند دیگران راه فرار بیابد وخود را از شر این تهمت برهاند . دست به دامن زاری و بخشایش میزند واز دادگر تقاضا میکند که او گناهی ندارد ، گناه و الله وبلا را به گردن جمشید سبزی کار که گندنه میکارد، میندازد وخود را بی گناه میشناساند . دادگر نیز دلایل گندنه فروش را موجه میپندارد ودستور میدهد ، تا جمشید سبزی کار را فردا به داد گاه بیاورند .
جمشید ، مردیست کوتاه قد، با شانه های پهن، بازوان نیرومند، سینه صد بر، چاق وچله که وزنش به یکصدو پنجاه کیلو میرسد، خود میکارد وخود درو میکند وخود میخورد ، کاری به کاری کسی ندارد، هنگامیکه اور ا داروغه به دادگاه میکشاند ، با آنکه گردن فرورفته درمیان شانه هایش دارد ، ولی با آنهم با سر وگردن ُپر از غرور ،داخل دادگاه می گردد، همینکه چشمش به دادگر (قاضی) می افتد ، وکله گنجشک مانند، قامقروی بدون موی او را می بیند، میخندد، اما تلاش میکند تا دم خنده اش را با دستش بگیرد، که سودی نمیبخشد ، دادگر با دیدن این وضع ، خشمش چندین مرتبه افزون میشود .نه میبرد ونه میاورد بدون سر اغاز وسر انجام می گوید:
«کودن بی تربیه داخل دادگاه هستی ؟ یا خانه پدر ومادرات؟»
چرا سربخود میخندی؟
جمشید د که دلش از جور و ستم بی مورد داروغه ها و مالیه ستانان سر وپا فرورفته در فساد ورشوت داغ داغ شده بود ومی پنداشت که شاید دادگر یا قاضی آدم چاق وچله وسرا پا زیبایی خواهد بود با دیدن اندام قاف نی ، وریش بز مانند قاضی خنده ی بی اراده تقدیم داد .
قاضی گفت: ای احمق چرا سر بخود میخندی! مگر دیوانه شدی؟
جمشید میگوید : قربان خنده ام بخودم مربوط است ، من هنگامیکه تصمیم بگیرم که بخندم پس میخندم.
قاضی داد میزند ! حالا نشانت میدهم که خنده چیست؟
به داستان و محرر امر میکند که گناه متهم را بخوانید ، هردو بر میخیزند ، وهمزمان مانند اینکه آهنگ دوگانه یا کو رّس بخوانند ، به خواندن اتهاماتیکه بر دوش جمشید بار خواهد شد میپردازند . قاضی فریاد میزند: یکی تان بخوانید . هردومینشینند وسکوت میکنند ، قاضی میگوید: دادستان تو گنه های این چشم سفید را بخوان !
دادستان از الف تا یای دوسیه را با مت وشّد میخواند و ودر پایان از قاضی تقاضا میکند که متهم را به اشد سزا مجازات کند.
قاضی که در جریان خوانش گناه های جمشید ، در دل سر او قصوری میخواند، با به پایان رسیدن آن گفت:
بگو ای کودن احمق سزای این گناهت را چی بدهم؟ بدار کشیدن یادر قفس شیر انداختن کدام را میپسندی؟
جمشید که بر این باور بود که خاک خشک بر دیوار نمی چسپد، بدون ترس ولرز از اینکه گناهی را مرتکب نشده به دفاع پرداخت وگفت:
عجب! دادگاه مضحکی ! تا حال ندیده بودم که کسی را به خاطر کاری روزمره وعادی اش مجازات کنند!من اگر گندنه میکارم یا شلغم به خودم مربوط است ، نه به دادگاه، اینکه از من کسی میخرد ومیفروشد به خودش مربوط است نه به دادگاه. چرا مرا مجازات میکنید؟ چرا دزد را که خلاف فرمان خان خانان به دزدی دست زده مجازات نمی کنید ؟ مگر شما در جایگاه داد وعدل نشسته اید یا در جایگاه دفاع از دزدان وقطاع الطریقان؟ خنده اور است .
وبلند بلند قاه قاه میخندد.
قاضی می انگارد که اولین بار کسی پیدا شده وجرآت کرده که به او بتازد، لبان کوتاه وسیاه رنگ پایینش را زیر دندان های بالای اش میفشارد ومنتظر می ماند تا جمشید خاموش شود واو دل خود را بالایش یخ کند.
با آواز بلند وغُر زنان میگوید:ای کودن تو واین پیمانه جرآت؟ تو بالای دادگاه اتهام میبندی؟ تو ما را در دفاع از دزدان متهم میکنی؟ اکنون نشانت میدهم که که یک نان چند فطیر است . داروغه ! او داردغه ؟ کجا گِم شدی ؟ درون بیا!
داروغه با ترس ولرز میدود ومیگوید: امر کنین صاحب من همینجا هستم داخل دادگاه،امر وفرمایشی باشد؟
دستور میدهم وفیصله میکنم که جمشید دهگان را بخاطر گناهی که انجام داده به سخت ترین سزا یعنی به دارکشیدن مجازات کنید ودر شهر جهر بزنید که سزای کسی که به قاضی شهر بی احترامی کرده اعدام است . واو را فردا به دار بکشید. جلسه دادگاه پایان شد .
بخش چهارم
فرخزاد که نزدیک به دو سال از یگانه هموطن ودوستش نیک پی جدا شده بود ولحظه یی او را فراموش نمی کرد ، تصمیم گرفت ، تا بهر شکلی که شده یکبار خود را به او برساند واحوال او را بگیرد .پس از طی فرسخ ها راه وگذر از دشواری های سرد وگرم گیتی خود را به شهری رسانید که در آن نیک پی زندگی میکردواو نیز زمانی زندگی دور از روستایش را همانجا آغاز کرده بود ، بر گردد.
بخش پنجم
مردم، گرد دارگاه که گنهکاران را به دار می کشند ، گردهم آمده بودند ، هریکی از دیگری می پُرسید : که باز کدام بیگناه را به دار می زنند، کسی که فرمان دادگر شهر را شنیده بود ومیدانست که جمشید سبزیکار را به دار میزنند ، به کسانیکه نمیدانست با آب وتاب بازگو می کرد ، وآنانیکه میدانستند ، تری تری به سوی رویداد می نگریستند.
دادگر در حالیکه دانه های دستگرد یا تسبیح شاه مقصودی اش را بدون موجب یکی پی دیگری باشصتش می انداخت ، با گام های کج ووج که نمایانگر مستی شب وپستی پگاه او بود، به سوی دارگاه می آمد .
داروغه با لای تخت دار،چشم براه دادگربود، با آنکه نزدیک به دوساعت از زمان بدار کشیدن جمشید میگذشت ، با آنهم حرفی به زبان نمی آورد .
جمشید دهگان با دستان در پشت سر بسته وپا های به غل وزنجیر کشیده و گشنگی سه روزه تلاش می کرد تا مانند مجسمه ی سربی استوار سر پا بیستد، با آنکه بر سرورویش خریطه ی سیاه کشیده بودند وکسی را نمیدید ، با آنهم می دانست که بالایش چی میگذرد.
در میان تماشاچیان نیک پی بلند قامت که از همه یک سروگردن بلند تر مینمود ،نیزدر ردیف آخر ایستاده بود ومیدیدکه در شهر چی میگذرد، او که با زبان وفرهنگ این شهر نیز آشنا شده بود باآنهم چشمان میشی بزرگ وشفافش، بینی عقابی بلند ورنگ سفید باجلایش رویش او را چنان میشناساند ، که در این شهر بیگانه است.
دادگر با کر وفر آمد ودر بالای بلندی که مانند تخت شاهان مینمود، نشست. سربازان وپاسداران به احترام او آماده باش شدند ،وحلقه محاصره دارگاه را گشاد تر ساختند .
داروغه به سوی دادگر نگریست واماده گیش را برای انجام فرمان نشان داد. دادگر به جهرچی امر کرد تا گناه جمشید دهگان را بخواند ، جهرچی با آواز بلند دوسیه نسبتی وگناه وارده را خواند. ودر پایان تصمیم دادگر را که به دار کشیدن جمشید سبزیکار بود، نیز جهر زد. تا مایه پند برای دیگران شود .
دادگر برخاست با دستش دستور داد تا فرمان اجرا شود.
داروغه جمشید را به زیر تناب دار تیله کرد ، خواست تا تناب را در گردن او بیاندازد . دید که قد او کوتاه وتناب بالا است وبر گردن او نمیرسد، خواست تا جمشید قد کوتاه را بلند کند وحلقه دار را بر گردنش بپیچد ، زورش نکشید تا جمشید یکصدو پنجاه کیلویی را بلند کند، حیران ماند تا چی کند مغز فرسوده وپوپنک زده اش که در آن جز (هان ونی )چیزی دیگری ثبت نشده بود ، قادر به حل این دشواری نمی شد. یکبار دیگر زور زد تا شاید بتواند جمشید را بلند کند وحلقه دار را بر گردنش نهد ولی نتوانست ، به دو نفر سربازی که در پایین دار کشک میدادند ، دستور داد تا با او یکجایی چمشید را بلند کنند ، آنها آمدند ، سه نفره زور زدن بجای اینکه جمشید را بلند کنند ، فشار چهار نفر بالای تخته دار موجب شد تا تخته بشکند وهر چهار نفر پایین بیفتند.
دادگر که منتظر اجرای فرمان بود بالای داروغه داد زد ! هی احمق کودن چرا دستور را اجرا نمی کنی ؟
داروغه با عذر خواهی گفت :
قربان قد گنهکار کوتاه است وبه تناب دار نمیکشد، سه نفره زور زدیم تا او را بلند کنیم، که نتوانستیم ودر نتیجه تخته دار شکست وهمه پایین افتیدیم.
دادگر که هنوز غرق در نشه شب بود ونشه از پیکر کوچک ونهیفش نپریده بود، نمیدانست که در آن پایین چی میگذرد، با شنیدن قد کوتاه ونرسیدن ریسمان دار ، عصبانی شد ، فریاد زد :
احمق کودن ! مگر در این شهر یک قد بلند که قدش به ریسمان دار برسد پیدا نمیشود؟تا او را بجای این قد کوتاه به دار بکشید؟
داروغه که بیمورد سه ساعت وقتش تلف شده بود با شنیدن دستور جدید ، فریاد زد:
چرا پیدا نمیشود؟ پیدا میشود !
در میان مردم نگریست ، چشمش به قد بالا بلند نیک پی که چون سرو کاشمر در میان مردم مینمود ، خورد به پاسداران دستور داد :
بروید وآن مرد بلند بالا را بیآورید تا فرمان دادگر شهر اجرا شود .
نیک پی میخواست تا فرار کند ولی مجال نیافت . اورا لوله ولوپان زیر ریسمان دار آوردند ، دستانش را بستند، ودر یک چشم برهم زدن بالایش خریطه سیاه دار را کشیدندو ریسمان دار را به گردن بلندش بستند وگیرای تخته را کشیدند . بیچاره نیک پی در یک لحظه بدون گناه وسزا به خاطر قد بلندش به دار آویخته شد.
فرخزاد که خود را به دارگاه رسانیده بود جریان به دار کشیدن فرخزاد یگانه هموطنش را بادو چشم گنهکارش دید . به یاد روزی افتاد که برایش گفته بود که در این شهر قند وقروت به یک نرخ است باید از شهری که نرخ قند وقروت یک برابر است فرار کرد، ولی نیک پی حرف او را نشنید وبا سر تمبگی ولجاجت در شهر بی بازخواست باقی ماند. واکنون بی گناه بر سر دار اویزان است . پایان .
«این داستان برروایت یک داستان بسیار دیرینه با تغییر و دستکاری به گونه ی داستان میانه در آورده شده است.»


