Monday, Sep 06th

Last update08:51:35 PM GMT

You are here:: فرهنگ و هنر اشعار تا یک بهار دیگر

تا یک بهار دیگر

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب پی دی اف

 

شعری از حفیظ الله حازم

در پشت میله های انتظار می ایستم

چون هنوز برگه ورود در دستم نیست

به آبادانیی میخواهم بر گردم

که شکست از هویتش پیداست

و فاجعه هول میزند

به شهری سفر دارم

که سفیر رگبار چراغش شده

و گور محله بازدید

و آدمش چنواری بی نانیست

به سرزمینی بر میگردم

که حقیقت مسخ شده

و از زندگی جوک ساخته اند

و عاطفه را بر سر چوک دار زده اند

همدلی سالهاست کوچ کرده

و خانه اش خرابه زار وحشت

که کلاغها دکان قصابی باز کرده اند

و من هنوز پشت میله ها منتظرم

چون زمین آماده پزیرشم نیست

مزرعه بوی خواب دارد

درخت کرخت کرده

و زمین حوصله شخم ندارد

جنگل اسیر باروت است

و چین تانک ها بگوش زمین لالایی میخواند

زبانها بیگانه

و آدمان از هم بیزار

شهر به ماتم سرا میماند

گویی آخر عصر است

راستش نمیدانم چرا میخواهم بیایم؟

من بهارم

فصلی از فصل ها

و بعد زمستان

خواهی نخواهی به زمینم پرت میکنند

تا یک فصل دیگر اینجا باشم

ولی امسال

برگی از دخولم نیست

و من در پشت میله

انتظار راه میمانم

تا یک بهار دیگر.

 

انجنیر حفیظ ا له حازم