داستان میانه طنزی- نوشته ی : داکتر حمیدالله مفید
بخش نخست
فرمانده ، با چشمان کوچک وپیکر بزرگش با تمام نیرو فریاد می زد: بکُشید ! یک نفر را هم که پایداری می کند، زنده نگذارید! بتازید ، به پیش !
سواران وجنگجویان خسته وکوفته مانند مور وملخ بر مردمی که از کاشانه وخانه های شان پاسداری می کردند ، می تازیدند وسر می بریدند .
نیروی پنج هزار نفری باشنده گان روستا ی مردانشاه در برابر نیرو ی صد هزار نفری دشمن مردانه وتازنده، بدون ترس از مرگ واهریمن های تنگ چشم می رزمید ند و به پاسداری از سرزمین وکاشانه شان میپرداختند.
طنز

