طنز کوتاه، نوشتۀ : داکتر حمیدالله مفید
سه مکتوب
برای ولسوال بر طرف شده، نه آسمان به آسمان می ماند ونه زمین به زمین ، همه چیز برایش دلگیر شده بود ، چنانکه اگر میخواست غم دلش را دور کند به انبور نیاز داشت .
ولسوال از دیدن نامه برطرفیش غمگین شده بود ، گر چه خودش علت ماقوفیش را میدانست ولی در رُخش نمی کشید. دلش می شد که در جان خودش هم بزند.
ولسوال جدید با نامه مقرریش آمد. ولسوال بر طرف شده، خانه میز کارش را تصفیه کرد. کلید میز را به ولسوال جدید داد . اعضای رهبری کمیته حزبی ، کار کنان وکارمندان اداری ، فرمانده پولیس ومامور مالیه ولسوالی را خواست آنها را به ولسوال جدید شناسایی وخودش خدا حافظی کرد. هنگامیکه دیگران رفتند و ولسوالان جدید وبر طرف شده با هم تنها شدند، ولسوال بر طرف شده برخی از ویژگی های کار ی را برای ولسوال جدید گفت ودر پایان سه نامه را که در سه پاکت گذاشته بود، برایش داد. روی پاکت نامه نخست نوشته بود نامه اول ، در دوم، دوم ودر سوم نوشته بود نامه سوم. هر سه را به ولسوال جدید داد وبرایش گفت:
اگر برایت دشواری دست داد ودر حل آن عاجز آمدی نامه اول را باز کن. بار دوم اگر به کدام مشکلی بر خوردی ، نامه دوم را باز کن، شاید راه حل دشواری را در آن بیابی ودر مر حله سوم نامه سوم را باز نما ، باور دارم که این سه نامه در رفع دشواری ها بدردت می خورد. من رفتم خدا نگهدار، برایت کامگاری آرزو می کنم .
ولسوال جدید ، به نامه ها نگریست، در دل خود خندید ولی با آنهم سپاسگذار ی کرد وخدا حافظی نمود.
ولسوال بر طرف شده چون از چشمه سار عشق به مردم وضو ساخته بود از اینرو در نماز خدمت به مردم پنج وقت ایستاده بود . اگر هم گاه گاهی در دلش می گشت که بیا یک چند افغانی از بودجه دولت را بپران ، از منشی کمیته حزبی ولسوالی ، از آمر خاد ، از آمر جنایی پولیس، از ریس اتحادیه صنفی واز آمر کوپراتیف های دهقانی که چهار چشمه او را می پاییدند می ترسید . ترس از آبرو ومردم هم با این همه ترس ها افزوده شده بود .
ولسوال جدید به کار آغاز کرد .
روز ها یکی پی دیگری پیاده یا سواره می تازیدند .گاهی ولسوال پیش وکار از دنبالش وزمانی کار پیش و ولسوال از دنبالش،روان بود ند.
یک روز هیإتی از مرکز ولایت آمد وکار های ولسوالی را بررسی کرد . در پایان بررسی، طومار دور ودرازی از نارسایی ها را چنین بر شمرد: پلان های رشد اقتصادی واجتماعی اجراء نشده ، کار آزاد سازی روستا به کندی پیش می رود، بر نامه جلب واحضار به صفوف نیرو های مسلح ضعیف است، پلان توزیع کود کیمیاوی وتخم های اصلاح شده با وجود بارندگی کافی انجام نشده وووو.هیات پس از بررسی نار سایی ها، تصمیم گرفت تا در برابر شورای ولسوالی نا رسایی ها را بر شمرد وپیشنهادی در مورد مجازات سهل انگاران به مقام ولایت ارایه نماید.
ولسوال هیچ پاسخی نداشت ، میدانست که این همه نارسایی ها وجود دارد . دنبال چیزی در خانه میزش میگشت . که چشمش به نامه ها افتاد . نامه اول را در دستش گرفت ، سویش نگریست ، آنرا ته وبالا کرد، نزدیک بینیش برد وبو کشید، چند لحظه مکث کرد، بیاد حرف های ولسوال پیش از خودش افتاد که برایش گفته بود، اگر به دشواری برخوردی آنرا باز کن . از این دشواری ، دشوار تر پیدا نمی شود . دل به دریا زد ونامه را باز کرد. ولسوال قبلی نوشته بود :
« اگر هیاتی آمد ونار سایی ها را بر شمرد ، به دفاع نپرداز ، همه گناه ها را بالای من بینداز و بگو که ولسوال قبلی آدم بی کفایتی بود وهیچ کاری را به انجام نرسانیده است. سپس به هیإت بگو که تلاش می کنی، تا مشکلات را رفع سازی ».
ولسوال جدید ، با خواندن نامه با خود اندیشید وبه نظرش رسید که راه حل هم همین است. شادمان شد وفردا در نشست شورای رهبری ولسوالی با هیات مرکز ولایت، ولسوال جدید الله وبلا را بر گردن ولسوال قبلی انداخت .
هیات نیز چاره ای جز پذیرفتن دیدگاه ولسوال نداشتتند ، انرا پذیرفتند واز راهی که آمده بودند رفتند . خطر مع الخیر رفع شد .
اینکه شب وروز چگونه می گذشت ، ولسوال جدید که حالا به اصطلاح کُهنگی شده بود، خوب پوره میدانست. شب برایش شب بود وروز برایش روز. قدر هردو را میدانست.
دولت مرکزی چنان شله بود که نپرس ، هنوز عرق زیر قول هیات پیشین ولایت خشک نشده بود ، که هیات جدیدی از مرکز با دُهل ودنبک فرا رسید. هیات مرکز هم طول داشت وهم عرض ، چه عرض کنم ؛ در عرضش نماینده کمیته مرکزی ودر طولش نماینده اداره امور شورای وزیران ، وزارت پلانگذاری ووزارت مالیه شامل بودند.
تطبیق مصوبات کمیته مرکزی ، فیصله های شورای وزیران ، پلان رشد اقتصادی اجتماعی و پلان وعواید مالیاتی از وظایفی بود که هیات مرکزی باید انجام آنها را بررسی میکردند.
با دیدن هیآتی از مرکز روح لق ولُق ولسوال قریب بود مثل کاغذ پران از بدنش پرواز کند ، اما چون باد نمی وزید ، پرواز نکرد ، گرچه نماینده کمیته مرکزی « حیدرک جیلانی ، شمالا را تورانی» را خواند ولی بادی نوزید.
در روز نخست هیات اسناد ومصوبات را که باخود آورده بودند به ولسوال نشان دادند وگفتند: که از روی لطف کاپی های آنها را ، اماده سازد تا تطبیق آنها را کنترول نمایند.
بیا وکله کشک کن! در همین ولسوالی با کف وکالرهرقدر خانه میز ها، زیر میز ها، داخل روک ها والماری ها را پالیدند وجُستن ، چیزی به نام مصوبه وفیصله نیافتند.
هیات پس از سه روز سرگردانی وزیرگردانی به این نتیجه رسید که در ولسوالی کاری به انجام نرسیده است .
تنگ ولسوال یکبار دیگر سُست شد ، نمیدانست چی کند؟ چی بگوید؟ وچی بنویسد. بیادش نامه های ولسوال سابق رسید ، یا حیدر گفته از خانه میز نامه دومی را که ولسوال پیشین برایش داده وتآکید کرده بود که در هنگام دشواری بخواند ، باز کرد ؛ در نامه نوشته شده بود :
«جناب ولسوال صاحب! اینبار به هیآت بگو که واقعآ نار سایی ها وجود دار، مرا وقت بدهید، تعهد میسپارم ، که در رفع آنها تلاش شباروزی نمایم .». ولسوال از دیدن نامه خوشحال شد وپنداشت که این نامه مانند نوش دارو هنگام مرگ بدردش خورده است . آنرا بوسید ودر دل به ولسوال قبلی دعای نیک کرد.
فردا پس از پایان جلسه وانتقاد های نیشدار هیآت، ولسوال بر مُراد نامه ولسوال پیشین، به هیات گفت که نارسایی ها وجود دارد ، تعهد میسپارد که دررفع آنها اقدامات جدی نماید . هیآت هم که دید ولسوال منکر نارسایی ها نیست وتعهد میسپارد که آنها را رفع می نماید ، پس کله ی خود را خاریدند ورفتند در ضمن یک ، یک کاپی مصوبات ، فیصله و پلان های رشد اقتصادی واجتماعی بخش ولسوالی را به ولسوال دادند وبرای هر کدام دوسیه جداگانه انداختند وولسوال را در زمینه چگونگی تطبیق مصوبات وفیصله ها رهنمایی لازم کردند .
با رفتن هیآت روح در حال پرواز ولسوال دوباره در جای اولش فرود آمد وبدون آنکه بالهایش را تکان بدهد، آرام نشست کرد .
نه تنها دل ولسوال بلکه دل اکثر کار مندان دولت از دست هیآت وهیآت بازی سوراخ سوراخ شده بود .سر چی موضوعی بود که هیآت نمی آمد. اگر ریگ زیر دندان مرکز می شکست ، هیآت می فرست .چنان می نمود که در تپ وتلاش است ومی خواهد تاجامعه را به سوی شگوفایی بکشاند .از اینرو نمیخواست تا تصامیم وفیصله هایش روی یخ نوشته ودر آفتاب گذ اشته شود .
ولسوال بدبخت از آذان ملای پگاه تا بیگاه شام در یک بدو بدو بود .
هله ولسوال صاحب که فلان روستا را دشمن گرفت. بدو نمان که فلان افسر دلیر در سنگر کشته شد . برای پیوستن فلان گروپ مسلح مخالف دولت مبلغ اینقدر افغانی نیاز است . وشام که به خانه می آمد از یادش رفته بود که تطبیق مصوبات وفیصله ها را کنترول نماید . همان طور که روی کاغذ نوشته ودر دوسیه ها گذاشته بودند قرار داشتند.
یک روز پس از شفر عاجل، باز هیآت جدیدی این بار در ترکیب با کف وکالر مهمتر از مرکز که در ترکیب آن دووزیر، دو عضو کمیته مرکزی، یکتعداد زیاد روسا ومسولان شعبات حزبی واداری شامل بود ند بعد از خاک باد دو فروند طیاره هلیکوپتر از آسمان نازل گردیدند و ولسوال را به یاد شعر انوری انداخت که سروده بود:
هر بلای که از آسمان آید
گرچه بر دیگری روا باشد
بر زمین نارسیده می پرسد
که خانه ی انوری کجا باشد
هیآت که در روی سرای ولسوالی نزول کرده بودند ، یکراست بدفتر ولسوال آمدند ، پس از ادای مراسم خوش آمدید ومانده نباشید. پلان کاری شانرا که بررسی کار واجراات ولسوالی بود ، به منشی کمیته حزبی وولسوال ارایه داشتند وتصمیم شانرا که آنها تنها دو روز در این ولسوالی می پایند ، بر ملا ساختند.
بدو بدو آغازید، ولسوال پس منشی کمیته حزبی ، منشی کمیته حزبی پس فرمانده پولیس ، فرمانده پولیس دنبال آمر امنیت دولتی وآمر امنیت دولتی پس مصوبات وفیصله ها سرگردان بودند . دراین تک ودو کسی به کسی نمی رسید. به آنچه که می رسیدند سرگردانی وزیرگردانی بود وبس .
روز نخست کار هیآت بدون کوچکترین دست آوردی سپری شد. شب ولسوال پس از مهمانی وکمی نشه وسر گرم ، به دفترش تنها ماند، منگ وگیچ شده بود. یکراست به سوی نامه سوم ولسوال برطرف شده رفت. آنرا با کمال میل واشتیاق باز کرد، با دیدن آن مستی از سرش وگرمی از دلش بپر که نمی پری ، پر یدند . در نامه نوشته شده بود:
« ولسوال صاحب اکنون کدام بهانه دیگری نمانده سه سال ولسوالی وسرگردانی بس است . فردا نر واری استعفا بده ، این یگانه راه حل دشواری ومشکل است .» .
ولسوال فردا در برابر هیآت مرکز با شجاعت ودلاوری ورقه استعفایش را پیشکش کرد.
از آن روزها سالها سپری شدند . مردم تا حال هوس همان رژیم وهمان مردم را میخورند . اکنون پست ولسوالی به سرقفلی گذاشته می شود و برای رسیدن به آن چی سرترقانی که جریان ندارد.
پایان،َ شهر هامبورگ یکم سنبله۱۳۸۸